ازسالهای دور دردی را درسینه نهفته دارم،که حجم تن هرزه ام راچندبرابرکرده است.پیشانی زندگی رادربرابرخودهمیشه اخم کرده یافته ام،اماعشق راباتمام معناهایش ستوده ام. وقتی نخستین بارخودرایافتم وشناختم،پرسشی درمقابلم دیوارشد«بودن یانبودن؟»دوگزینه ای،که تمام هستی ونیستی رادرهیأت دوتصورموهوم عرضه می داشت.برگزیدن،مستلزم تفکرفراخوربود.درمیان دوپاسخ شک ورزانه ایستادم وبی تردیداولی رابرگزیدم.هرچندکه دومی رادرخورِحال خویش می دانستم. دیگرزندگی برایم معنایافته بود،امانه نه معنای صریح که معنای گنگ.دنیایی ازابهام درذهنم شکل گرفته بود. زیستم،امانه انچنان که می خواستم.زیستم،اماکاش نمی زیستم. ...واکنون برلبهء پرتگاهی ایستاده ام. صداي زخمي حضورزردِخزان راچگونه شرح دهم؟ غمِ هميشهء جان راچگونه شرح دهم؟ به سينه داغِ نهان راکجابرم ايواي! به شانه بارِگران راچگونه شرح دهم؟ بهارمی رود،آبی زهم نمی جنبد سکوتِ تلخِ زمان راچگونه شرح دهم؟ فقط جراحتِ پيداست اينکه مي بيني بساطِ زخمِ نهان را چگونه شرح دهم؟ هزارديده گريان،هزارتنهايي هزارنيمه شبان راچگونه شرح دهم؟ چه ازدحامِ عبث!- نيم گنگ ونيمي کرـ صداي زخميِ مان راچگونه شرح دهم؟ اما،هنوز... وقــتي که روحِ باغچه تحقيرمي شود انگـار، حجم حوصله تسخيرمي شود بنگرچه تلخ مي گذرد لحظه- لحظه ام حتي فضاي پنـجره دلگير مي شود انــبوه لحظه هاي دُرافشان زندگي درامتـدادِ حزن زمان پيرمي شود اما هـنوز در دل من آرزو وعشق سرمي کشد چو غنچه وتکثيرميشود مي گويدم کسي که:« سرآرد سحرگهي اين شام سر کشـيده به زنجيرمي شود خورشيد نيزهمـنفسِ گامهاي صبح درازدحامِ جـاده سرازيرمي شود پاييزِ زرد مي رود ومي رسد بهار خواب سـپيد صبحگه تعبيرمي شود»
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 14:6 توسط نجیب آگاه
|
