هر گوشه حکايت ازسروخنجرو تيغ تصويرزمين نهان به خون مي بينم بر قابِ زمان غباربنشسته چوميغ
سرماو شب وواهمه، ايواي دريغ !
+
نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 9:50 توسط نجیب آگاه
|

شام است ودلم شکسته ايدوست واين سينه زدردخسته ايدوست دلتنگي وبغض ورو به رويم تاريکي وغم نشسته ايدوست پژمرده درختساراميد زاين شاخه گلي نرسته ايدوست هرسوکه رهي ست پيچ درپيچ هر سوکه دري ست بسته ايدوست شيرازه عشق و زندگاني انگارزهم گسسته ايدوست
+
نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 9:49 توسط نجیب آگاه
|

گريه و ناله و نجوا چه قدر؟ سوختن، سوختن اما چه قدر؟ سفردورودرازي همه درد، به مسيرِهمه غوغا چه قدر؟ ديده برديده تاريکي و غم، شانه بر شانه يلدا چه قدر؟ بودن وزيستن وماندن وهيچ آري، آري همه تنها چه قدر؟ خالي ازجازبه عشق و اميد، خالي از شوق وتمنا چه قدر؟ بي توازخويش گريزان همه عمر بي تو باخويش مدارا چه قدر؟
+
نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 9:46 توسط نجیب آگاه
|

گاهگاهي اگرايدوست سخن مي گويم سخن ازداغ دل ودرد کهن مي گويم همه ازدلهره تلخ زمان مي خوانم همه ازناله مرغان چمن مي گويم
+
نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 9:30 توسط نجیب آگاه
|
