هميشه ام بهار زشاخه هاي سبزِ سبزِخويش رانده است ومن ، - پرنده هميشه دلگرفته وغمين- مسافري غريبِ لحظه هاي تارِتاربوده ام هميشه بي بهاربوده ام. مزارشريف – ميزان۱۳۷۲
شايد شايدکه زمانه رنگ ديگرگيرد وان شاخِ اميدوآرزو،برگيرد آن يار بيايدودلِ غمگينم آرام وقرارِخويش،ازسرگيرد مزارشريف – حوت ۱۳۷۲ خواب«۱» تورفتي دور،و ازمن ليک، ترامن خواب مي ديدم. ترا من سبزترازجنگلِ باور ترا من پاکترازآبشارِ نور ترا من درميانِ بيشه هاي آب مي ديدم ترا من خواب ميديدم. ترا من عطرِگل هاي شميم افشان ترا من صبحِ سرشارِطراوت زا ترا من جذبه تصويرِيک لبخند درهرقاب مي ديدم. ترا من خواب مي ديدم. ترا من در بهارِباغِ روياها ترا من درحضورِگرمِ خاموشي ترا من درسکونِ لحظه هاي ناب مي ديدم ترا من خواب مي ديدم. ترا من درغروبِ پاکِ هراحساس ترا من درسکونِ سبزِهرآواز ترا من درصفاي کوچه هاي خلوتِ مهتاب مي ديدم. ترا من خو اب مي ديدم. مزارشريف–عقرب ۱۳۷۲
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 10:7 توسط نجیب آگاه
|
