آنروزها... آنروزها،که زمزمه رادارمی زدند شلاق برتن شبِ تبدارمی زدند درباغها، بهارستیزان ِ بی خرد شمشیربرگرفته سپیدارمی زدند چنگیزیان به فرقِ ستایشگران روز گلمیخ های کینه به تکرارمی زدند امیدبستگان به تلالوی یک سحر فرق شکسته بازبه دیوارمی زدند اسبان پرنجابتِ ایل ازسرِوفا سمضربه هابه جاده ی انکارمی زدند پیروزمندحادثه بودندبی گمان آنانکه مهره ازدهن مارمی زدند *** اماجماعتی که تعهدبه عشق داشت خودرابه آب وآتشِ ایثارمی زدند مردان سرسپرده به دشت سیاه شب صبح سپیدِقافله راجارمی زدند ازسرگذشتگانِ تبارسرودوشعر ره برحریم پهنه ی پندارمی زدند باسکسفونِ دلهره آهنگِ عشق را همراه باملاحت ِگیتارمی زدند ۲ اردیبهشت۱۳۸۶
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 19:13 توسط نجیب آگاه
|
