ازدست روزگار
روزخوشی ندیده ام ازدست روزگار
صدناسزاشنیده ام ازدست روزگار
درقتل گاه دلهره ودرد وبی کسی
چون بسملی تپیده ام ازدست روزگار
واین کوله باردایم ِ تنهایی وسکوت
بردوش خودکشیده ام ازدست روزگار
ازباغ پُرطراوت عشرت به عمرخود
یک دسته گل نچیده ام ازدست روزگار
دردنجِ های وهوکده ی زندگی فقط
خلوتگه ای گزیده ام ازدست روزگار
راهی دگرنیافته آخر چوعنکبوت
بردورخودتنیده ام ازدست روزگار
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 14:25 توسط نجیب آگاه
|
